اکنون زمان زندگیست ،  تاخیر را باور نکن

 

حرف از هیاهو کم بزن ،  از آشتی ها دم بزن

 

از دشمنی پرهیز کن ، شمشیر را باور نکن

 

خود را ضعیف و کم ندان ،  تنها در این عالم ندان

 

تو شاهکار خلقتی ،  تحقیر را باور نکن


بر روی بوم زندگی،  هر چیز میخواهی بکش ...


زیبا و زشتش پای توست ،  تقدیر را باور نکن


تصویر اگر زیبا نبود ،  نقاش خوبی نیستی


از نو دوباره رسم کن ،    تصویر را باور نکن


خالق تو را شاد آفرید ،   در ماه مرداد آفرید

 

پرواز کن تا آرزو !   زنجیر را باور نکن .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۷ساعت 6:36  توسط امید  | 

این شعر، متأثر از مناظره ی معروف زاغ و عقاب سروده ی استاد پرویز ناتل خانلری ست و در پی آن سروده شده است.
شعر بازگشت عقاب سروده ی شادروان فخرالدین مزارعی ست.

 

همه آفاق به زیر نظرش‏
کهکشان زیر پَر تیزپرش‏
تند، چون مرغ نظر مى زد بال‏
تیز، مى رفت چو شاهین خیال‏
رهبر قافله ‏اش زنگ سکوت‏
راه‏پیماى دیار ملکوت‏
زیر و بالاش نبودى انباز
غیر شاهین زمانش، به فراز
درنوشتند همه مُلک و مَکان‏
ناگهان دیده شاهین زمان،
لامکان دید هویدا از دور
حوریانش همه در چشمه ی نور
لامکان، گلشن ِ جان‏ پرور جان‏
که در او پَر نزند مرغ زمان‏
لامکان، دام‏ صفت، کام گشاد
واندر آن دام، شب و روز افتاد
شادمان گشت دل شاه ِسپهر
خیمه‏ افروز، به بام مه و مهر
از شب و روز چنان باد گذشت‏
همچو صید از بَر صیّاد گذشت‏
بُرد از دست ِ زمان گوى سَبَق‏
گشت در اوج، خداى ِمطلق‏
از شب و روز، فراشُد به شتاب‏
واندر آن لحظه، چنین گفت عقاب:
"راست است این‏که زمان تیزپَر است‏
لیک، بال من از او تیزتر است‏
بسته شد بال و پَر همسفران‏
منم از روز و شب اینک گذران"
رَخت بربست ز زندان مکان‏
رَست از قید گرانبار زمان‏
ابدیت شد و از هستى رَست‏
تا به بحر ابدیت پیوست‏
عالمى دید، همه زیبایى‏
چون بهشتِ دل من رؤیایى‏
از شراب ِ کهن ِ خُمّ اَلَست‏
مَلِکان فلکى جام به دست‏
گِرد او نغمه ‏زنان حلقه زدند
گَرد ره از پَر و بالش سِتَدَند
باده خوردند و به او نوشاندند
خونش از آتش ِ مِى، جوشاندند
روحش افسوس که آماده نبود
جان ِاو ساغر ِاین باده نبود
که به کُنجى نخزد، دنیایى‏
به سبویى نرود، دریایى‏
عالمى داشت، همه مستى و ذوق‏
جان شایق به لب آمد از شوق‏
شوق، چندان‏که ز حد درگذرد
آب خضر است که از سر گذرد
آمد از سَطوَت گَردون به سُتوه‏
همچنان کاه که از هیبت کوه‏
تا دلش را نَگَزد رنج ِسکوت‏
گفت: کاى پَردگیان مَلکوت،
من نِیَم درخور این جاه و جلال‏
این جلالت به شما باد، حلال‏
این‏چنین گفت و ز ِ اوج ِافلاک‏
بال بگشود سوى عالم ِخاک!
به سر لایتناهى زده پاى‏
شده زان مرحله چونان که خداى‏
بال بر سقف ِفلک ساییده‏
دیده‏ اش دیده خدا، تا دیده‏
خسرو ِخطه ی پهناور عرش‏
عرش را دیده به زیرش، چون فرش‏
همه‏ جا پَر زده چندى گستاخ‏
اندر آن‏ طُرفه پرشگاه فراخ،
خرّمى دیده، نشاط و شادى‏
بهتر از آن، همه ‏جا آزادى‏
دیده ی او ز ِنظرگاه ِ بشر
به نظرگاه ِخدا بسته نظر
خاک هندوى مَلَک، دانه ی او
مزرع سبز ِفلَک، لانه ی او
شد پَرَش بسته به دست ِ تردید
لحظه‏ اى ماند و بسى اندیشید
کز چه برتافت رخ از اوج صعود
وز چه آمد به دلش میل ِفُرود؟
گر ره ِ آمده را بسپارد
به از اینجا به کجا روى آرد؟
به دلارایى این چشم ‏انداز
دور از اینجا به کجا یابد باز؟
یادش آمد ز پذیرایى زاغ‏
خوان گسترده، اندر پس ِ باغ‏
آنچه خود گفت بدان زاغ پلید
وآنچه را زاغ بدو گفت و شنید
خواست تا همچو شرر دود شود
ناگهان سوزد و نابود شود
دید بالا، همه عمر است و بقاست‏
سوى دیگر، همه مرگ است و فناست‏
لرزه انداخت به جانش یک دم‏
رنج هستى، غم ِ جانکاه ِ عدم‏
بیم ِمرگ از تن و جانش مى کاست‏
رنج هستى، ز  ِ روانش مى کاست‏
دلش از آتش تردید، به تاب‏
مى گرفت آتش و مى گفت عقاب:
میوه ی باغ ِ بقا، دربدرى است‏
سود ِ بازار ِ عدم، بى خبرى است‏
نیستى نیست بُوَد در همه‏ حال‏
نیست هستى را امید زوال‏
گر ز زندان بقا سیر آیم‏
به در از آن، به چه تدبیر آیم؟
هیچ دردى بَتَر از بودن نیست‏
بودنى کش، سر  ِفرسودن نیست‏
چیست سود ِ من از این دربدرى‏
به کِه دل بندم، در بى خبرى‏
زاغ اگر از غم هستى به در است‏
سود آنست، که او بى خبر است‏
به کِه دل فارغ از این داغ کنم‏
وآنچه عمرى است کُند زاغ کنم‏
در دلش وسوسه ی بود و نبود
کرد از اوج مَهى، میل ِ فرود
رفت واندر پس آن باغ نشست‏
زاغ را دید و بر ِ زاغ نشست‏
یافت گسترده یکى سفره ی نغز
شربتش خون و خوراکش همه مغز
چون وِرا شوکت شاهینى کاست‏
شیون از خیل عقابان برخاست‏
کاى فرود آمده از اوج مَهى‏
رو نهاده به دیار سیهى‏
دشمن ما همگان شاد ز ِ تُست‏
آبروى همه بر باد ز ِتُست‏
دل ما از تو به یکباره برید
برو اى ساخته با زاغ پلید
قطره را تا که به دریا جاییست‏
پیش صاحبنظران، دریاییست‏
ور ز دریا به کنار آید، زود
شود آن قطره ی ناچیز که بود
قطره دریاست اگر با دریاست‏
ورنه او قطره و دریا دریاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد ۱۳۹۷ساعت 11:44  توسط امید  |